|
حنا:دختری دور از مزرعه
در مشکلات گاهی باید سکوت کرد..حتما خدا حرفی برای گفتن دارد..
مادربزرگ می گفت در عمق صندوق بی قفل خود، نشان و نقشه دیار دوری را نهان کرده است که در آنجا، بادی از بیشه بوسه ها نمی گذرد! می گفت وقتی در آن دیار نام سار و صنوبر را فریاد می زنی، کوه ها صدای تفنگ و تیشه را بر نمی گردانند! آنجا سقفِ سبزِ سپیدارها.. بلند و حنجره خروس ها پر از صدای فانوس و صبح و ستاره است! حالا گاهی هوس میکنم سراغِ صندوق بروم بازش کنم و نشان آن وادیِ دور رابیابم! اما میترسم! ستاره جان! میترسم حکایتِ آن جزیره رویا، تنها خیال خامی در دایره بی دارِ دریا باشد! (یغما گلرویی)
تا به حال دچار این حس شدید؟ رویایی در سر دارید..اما میترسید باهاش روبرو بشید! ازش فرار میکنید! میترسید با تصوراتتون جوردرنیاد! رویا باشه! اما یادتون باشه: پشیمونی برای کارایی که کردی به مرور از بین میره... اما پشیمونی کارایی که نکردی تا آخر عمر عذابت میده... سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:٥۳ ق.ظ | بهار | نظرات ()
ای ایران، ای سرزمین پر گوهر.. ای خاکت سرچشمه هنر دور از تو اندیشۀ بدان پاینده مانی و جاودان درود و صد درود... "جدایی نادر از سیمین" برنده Golden Globe در بخش فیلم های خارجی زبان شد.. ممنون آقای فرهادی.. ممنون از سخنرانی زیباتون.. شما lovely ترین ایرانی هستین.. تبریک.....................
میدونید چی سخته..اینکه تو اوج لذت از افتخار به وطنت..این به ذهنت خطور کنه که افرادی چون "مسعود" ف راس ت ی چه حالی شدن.من که از گذشته این مرد خبر دارم نمیدونم چی بگم.. گرچه همیشه با اینگونه تغییر تفکر یهویی مشکل داشتم.. برای همین هیچگاه "شهریار" و " آل احمد" رو دوست نداشتم. اما ایشون دیگه شورش رو در آوردن.. بابا تو برادر "پری" هستی.. یادت هست؟؟ و حالا نظر چند عزیز به انضمام نظر سلحشور..درباب بسته شدن خانه سینما (منبع: جلد مجله چلچراغ"
چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۸ ق.ظ | بهار | نظرات ()
اول تبریک میگم.. از اینکه "جدایی نادر از سیمین" برنده بهترین فیلم خارجی شد . مرسی آقای فرهادی مگر اینکه شما آبرمومنو بخرید...
و حالا این فقط تعدادی از عکس هاییه که با میل بهم رسید.. همه اینا با گل و گیاهه..
.
یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠۸ ق.ظ | بهار | نظرات ()
آمدی و ماه زندگی گشتی مرا با همان پاکی.. نور باران شد شب تارم.. لمس نورت.. به سان اعجاز.. انیس جانم گشت..
ناغافل خسوف آرام آرام.. برخلوتمان رخنه کرد... و عشقمان به یغما رفت...
دیگر شب و روزهایم پر از نبودن هاست.. پر از نداشتن ها... اینجا تاریک است..
دیگه دارم از این سرعت لاکپشتی اینترنت به ستوه میام...آخه اینم شد زندگی.. لعنت به فیبرنوریتون.. فیبر شما کوری هم نیست. با ذوق و کلی دوندگی adsl پر سرعت بگیر و هزینه کن..بعد نتونی دو تا عکسی که تو یونی گرفتین (با مانتو و مغنعه ها!!!!)و برات میل شده رو دانلود کنی.. جالبه به خدا..میزنه دانلود یه عکس در 12 دقیقه (فیلمه مگه!!!!!).. تازه آخرش فرت میزنه intrupted..!!!! چرا...؟ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٢۸ ق.ظ | بهار | نظرات ()
دلم تنگه برای گریه کردن تو رگبار هراس و بی پناهی ترانه سرا : زویا زاکاریان . . گاه که از دغدغه های روزانه خسته میشویم..بدین می اندیشیم که چه دوران خوبی بود کودکی..!!اما من زیاد اینطور فکر نمیکنم.. شاید چون همیشه در آینده زیسته ام. با این وجود هرگز لحظات ناب کودکیم را از یاد نمیبرم.. یکی ازون لحظات ناب..5-6 سالگیم..عصرهایی بود که کنار مامان دراز میکشیدم و غرق در کتابی میشدم که مامان برایم میخواندند.." قصه های بهرنگ" همان "الدوز" و با وجود ورجه وورجه هایم، تک تک جملات را در ذهن داشتم.. اگر تا کنون نخوندینش حتما بخونید.. خودم هم قصد خوندنش رو دارم..
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ب.ظ | بهار | نظرات ()
او: مهی که مزد وفای مرا جفا دانست.. دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست.. روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان.. چرا که آن گل خندان چنین روادانست.. من گوشی بدست خشکم میزنه... بغضی عجیب روح و جسمم رو فشار میده.. سکوت ..چیزی جز بغض جوابم نیست. بعد: او: کاش فقط یه دقه بهم نگاه میکردی..نمیدونی چقدر دلتنگتم.. همه بغضم رو صفحه گوشی به نوشتار میشینه.. و جواب او: قربون دل نازکت.. اون فقط یه شعر با مزمون عاشقانه بود.. . . شعر با مزمون عاشقانه!!!! گویا عشق نیز دیگر .. چون آدمک های این شعر...برایم نقابش را از صورت برداشته..
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۱ ب.ظ | بهار | نظرات ()
آن روزها رفتند...
آن روزهای خوب...
آن روزهای سالم سرشار...
آن آسمان های پر از پولک...
آن شاخساران پر از گیلاس...
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های اه بگیج از عطر اقاقی
آن روزها رفتند...
(فروغ فرخزاد)
..............................................................................................
از مقایسه گذشته و حال دچار سرگیچه می شوم.... در حال برگشت از تهران بینهایت خسته سرم رو به شیشه مترو تکیه دادمو چرت میزنم..دختر روبرویی هم.. نزدیک گلشهر خانوم کناری صدام میکنه که خواب نمونم.. تشکر میکنم و میگم حواسم هست. خانوم دیگری میگه:" والله دخترها بیشتر از پسرا تلاش میکنن این روزا.. کار و درس و.." با لبخند میگم: " آخه نقش ها عوض شده.. خانوما قراره کار کنن..آقایون هم تو خونه استراحت! " یکی از خانوم ها با دل پر میگه: " آره... مال ما همینطوره که میگی" بعد رو بهم میکنه و میگه: "از من میشنوی هیچ وقت ازدواج نکن... به خدا اگه چیزی توش باشه تو این دوره.. از هر صدتا یکی خوب دربیاد.. اونم زنه زرنگ باشه و حلش بده جلو" تو دلم میخندم و میگم: "من حتما جزو اون یه درصدم..جون خودم" و یاد حرف 'هستی' می افتم که میگفت: "اگه فرشته هم خدا برای تو بفرسته.. خودت خراب و تنبلش میکنی"
شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٥ ب.ظ | بهار | نظرات ()
الا یا ایها الساقی... ادر کاسا و ناولها... که عشق آسان نمود اول... ولی افتاد مشکلها...
امشب کلی دلم برای "نهال " و حتی "مهند" سوخت... سردرگمی مهند واقعا نفس گیر بود. یاد روزای دردناکی افتادم ... به راستی چرا اینقدر عشق سخته؟؟
............................................................................................. اینروزها خبری درباره مهران مدیری شنیده ام مبنی بر لکه ننگی جدید در کارنامه کاریش. تمسخر مرحوم فرخزاد.. که اگر حقیقت باشد مدیری را در اذهان از این حد هم کوچکتر خواهد کرد... آقای مدیری... با شما هستم که روزی با برنامه هات زندگی میکردم... و امروز برای تو و حتی خودم متاسم... .............................................................................................. اضافه نویس: چندتا از دوستان و شاگردا، آخر "عشق ممنوع" رو دیدن.. اما بهشون گفتم برام تعریف نکنن...دوستش دارم ...و به نظرم خیلی واقعیه... آدماش خاکسترین (نه سفید مطلق/نه سیاه مطلق)
.............................................................................................. بعدا نویس: مثل اینکه گروه آقای مدیری اعلام کردند که نقش فری ربطی به مرحوم فرخزاد نداره.. "اگر اینطوره عذر میخوام از گلایه ای که در این مورد کردم" دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٧ ب.ظ | بهار | نظرات ()
گام هایم که جلوی یکدیگر قد علم میکردند... پیاده رو رج زده میشد.. و لحظه دیدار... من با گلویی پر ز بغض.. تو با وجودی پر ز خواهش.. من با نگاهی گریزان.. برای فرار از این همه عشق.. و تو با ملودی همیشه عاشق چهره ات.. . . هزاران چرا و چگونه که مغزهایمان را چنگ میزند.. حلال نخواهم کرد مغرورانی را که تبر بر این نهال رسته در قلبم زدند.. هرگز..
...................................................................................................... نمیدانم چرا نسبت به کلمه "دوستم" که باب شده بین دخترها دچار یک نوع آلرژی هستم.. اصلا معنا و دلیل استفاده اش را هم نمیدانم.. واقعا بی معنیست.. از "م" مالکیتش که بگذریم... بی نهایت تصنعی ست.. و من بیذار از ابراز محبت تصنعی..
گاه فکر میکنم نکند من هم با برخی کلمات همین حس را در دیگران ایجاد میکنم! مانند کلمه "شما" و جمع خطاب قرار دادن دوستانم.. مثل چند وقت پیش که "شادی" بهم گفت بهار احساس پیری میکنم وقتی اینطور خطابم میکنی!! چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٧ ب.ظ | بهار | نظرات ()
اینبار با سهراب: صدا کن مرا ................................................................................. این عکس برایم تداعی گر دختریست که گرچه فرزند من نیست چون پاره تنم است.. گرچه مادر نیستم چون مادری میستایمش..او نگار من است.. درست مثل این عکس... با همین قد و قواره.. با موهایی همین اندازه و کمی فرتر.. با قامتی راست.. با نگاهی راسخ به آینده.. اما با بالهایی شیشه ای.. نمی دانم چرا دوست دارم بعد مرگم هرچه دارم از برای او باشد..حتی این وب.. او نگارین نگار من است
سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٠٧ ق.ظ | بهار | نظرات ()
سلام.. شعری اول متنم نمی ذارم چون متنی که در این پست با عکس میذارم آخره همه شعرهاست.. دو هفته پیش درحالی که حسابی درگیر جم وجور کردن مطالبم بودم..مثل حالا..بعد یکی از کلاسها با فاطمه به سمت سلف میرفتیم که خانومی درحال پخش کردن مجله..صدامون کرد و دستمون مجله داد...تا روش رو خوندم و دیدم مال دانشکده مهندسی پزشکیه، گفتم ممنون و برگردوندمش.. دختر گفت حالا بگیرش، مجله مجانی به آدم نمیدنا..و با خنده رفت.. تو سلف بازش کردم ببینم چی هست اصلا که اولین صفحش متنی بود که خیلی به دلم نشست.. امروز کامل خوندمش.. و بعد دوباره برای مادرم.. هر دوبار بعد از هر جمله بغضم میگرفت و مکث.... دلم نیومد با شما تقسیم نکنم این حس خوب رو.. ترجیح دادم با عکس بذارمش...که امانتداری هم رعایت شه... بچه های مهندسی پزشکی علوم تحقیقات دستتون در نکنه...ای ول..
نتونستم با عکس با کیفیت بذارم چون حجمش بالا بود.. پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٠٠ ب.ظ | بهار | نظرات ()
در عجبم از مردمی که خود در زیر شلاق ظلم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که "آزاد" زیست و رفت.. "دکتر شریعتی"
سلام... التماس دعا... یادتون نره که برای تمام بیماران دعا کیند این روزها..به خصوص بیماران سرطانی..
دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ | ٤:۱٤ ب.ظ | بهار | نظرات ()
بی تو و اسمت عزیزم .. اینجا خیلی سوت و کوره.. اما خوب عیبی نداره.. دل من خیلی صبوره
کودک که بودم...ـآنقدر قاطع بودم..که تردید برایم بی معنا بود..اما این روزها..نمیدانم.. امان از این نمیدانم ها...
شنبه اولین presentation درس سمینار رو دارم.. با اینکه کلی تلاش کردم اضطراب دارم..به دعا نیازمند میباشم شدید
خدایا همیشه گفتم آنچه را خواهانم..که تو صلاح میدانی.. همیشه..
پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ | ۱:۳٤ ق.ظ | بهار | نظرات ()
تو مى روى تمام ایستگاه مى رود و من چقدر ساده ام که سال هاى سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده هاى ایستگاه رفته تکیه داده ام "قیصر امین پور"
نمیخوام انرژی منفی بدم..اما حس میکنم چه سال بیخودیست این سال 90.. ابتداش بدک نبود..اما هرچه میگذره.. نمیدونم چرا این روزها به هر صورتی مینگرم پر از اشک و بغضه.. پر از فراغ.. پر از ترس و نا امیدی!!!
خدایا چرا وقتی از عشق های زمینی سرخورده میشیم...تازه یادمون میاد تو تنها لایق عشقی... خدایا یه سوال:چطور انقدر بدون قضاوت و انتظار دوستمان داری؟ و چرا ما انقدر بی طاقتیم؟
دلتنگ که باشی.. حتی ترک دیوار هم اشکت را در می آورد..چه برسد به خاطره!! پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٦ ب.ظ | بهار | نظرات ()
دیگر نه من نه این معانی معیوب! دیگر نه من نه این شهادت اشک!!! دیگر از تکرار ترانه خسته ام..! از این پنجره های بسته خسته ام!! خسته ام از این دقایق بی لبخند! "یغما گلرویی"
پر از حرف و ترانه ام... ترانه هایی که چندی پیش بر ورق های اینجا می نشست.. اما.. اما...دگر کلمات به رقص نمی آیند در ذهنم... رقص نیز شوق میخواهد.. گویی تمام سلول هایم از اینهمه بی عشقی که این روزها در وجودم موج می زند باخبر اند..!!!
خدایــــــا دیگر تنها امیدم به لبخند شیرین توست...آرامشی بر من عطا دار که اندک نیازی به مهرورزان دروغین نداشته باشم... دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ | ٤:٤٥ ب.ظ | بهار | نظرات ()
..... هیچکی مثل تو نبود.. هیچکی مثل تو... منو باور نکرد.. هیچکی با من مثل تو...توی نبض شب من سفر نکرد.. هیچکی مثل تو نبود.. ساده مثل بوی پاک اطلسی.. یا بلوغ یک صدا..میون دغدغه دلواپسی... هیچکی مثل تو نرفت.. هیچکی مثل تو نموند.. شعرای تنهاییمو هیچکی مثل تو نخوند.. همه حرفام مال تو.. همه شعرام مال تو... دنیای من شعرمه...همه شعرام مال تـــــــــــــــــــــــــــــــو
این عکس برای ما معنای عشق داره... نظر شما همین الان که دارین این پست رو میخونین چیه؟ این باور چقدر حقیقیه...یا وجود خارجی داره در دنیای ما؟
به ادامه مطلب سربزنید..
ادامه مطلب پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ | ٦:٢٥ ب.ظ | بهار | نظرات ()
جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ | ٥:٤۳ ب.ظ | بهار | نظرات ()
دو پنجره را فراموش کرده ای؟ یادت هست؟..بدون نگاهی حتی.. خالی شدن جام اشک ها و التیام زخم هامان..
و آن دیوار که یک شبه قد علم کرد..بینمان.. دوباره دیواری از سوء تفاهم.. چند قاصدک به شوق نابودی دیوار فوت کرده باشم خوب است؟
باشد..رضایت میدهم به رهاییت.. پنجره را می بندم.. تابلویی که پر از هوای تو بود را .. میسپارم به خاطرات دور..
بر دیوار اتاق..پنجره ای طرح می زنم.. رو به دریا.. بگذار آرامش مواج اغوایم کند.. و ترسهای جام وجودم را سر کشد گرچه هیچگاه چون تو روحم را اسیر نتواند کرد.. هیچگاه..
دنیای عجیبیست..حسرت دیگران را میخوریم..آرزو می کنیم..همراه میطلبیم.. اما.. وقتی همه برآورده شد.. آرام از کنارش می گذریم.. به راستی چرا همیشه در پی میوه ممنوعه ایم؟؟!! جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥۳ ق.ظ | بهار | نظرات ()
باز شب است .. بر لب پنجره نشسته ام ... تا تو بیایی... تو که لبانت مهر را بار دار است... بیایی و بعد از تورق حافظ و بوستان و بامداد و امید و سایه .. آنگاه که به مستی مست رسیدیم... در حیاط و حیات بوسه... با آتش بازی نگاهت..محشری برپا کنیم... تو فلسفه شوی و من همه ترانه... بگذار مردمکان این شهر هر روز کاش بکارند و... شبها خواب درو..
بیا ماه شب چهارده..
سلام این متن درست وقتی از خواب پریدم به ذهنم رسید و به دل خودم نشست.
راستی... در تو هفته پیش.. جهان داغدار مرد بزرگی به نام "استیو جابز" شد. همه ما چه اونایی که با محصولات apple سروکار دارن و باقی ..همه وهمه به این مرد وامداریم.. روحش شاد و یادش گرامی. . پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٠ ق.ظ | بهار | نظرات ()
مثل گنجیشکی که زیر برفا مونده... هم دلتنگیم پیش تو جا مونده..
آکادمی گوگوش هم شروع شد و من طرفداره "آوا" و "آوش" هستم شدید..
از همه اینا گذشته امروز 9 مهر درس سمینار با دکتر " م ف ت و ن" گرامی شروع شد و بر ما واضح و مبرهن شد که یا تا آخر این ترم میمیریم یا یه چیزی میشیم تو مایه های کتابخونه(اونم نه از نوع ملی..که بین المللی!!!) اما موضوع تک و توپی تو ذهنمه که اگه تایید شه میترکونه!!!..ایشالله.. دیگه همه چی تعطیل..غم..غصه..آهنگ..عشق (که تو تابستون لعنتی منو رو کشت)..به قول مادرهامون :" همین درس به دردت میخوره بچه".. درس و بچسبیم..
اما سعی میکنم هفته ای یه بار یه پست جدید بذارم.. و ازین پس آخر هر پست یه نکته خطاب به خودم انتهای هر پست میذارم..شاید فرجی شد و ذره ای به سوی انسانیت گرویدم..خدا رو چه دیدی!!!
بهار یادت باشه که گذشتن و ستارالعیوب بودن از زیباترین صفات خداست.. زبون به دهن بگیرو حرفی نزن... هیچ کس محرم و مرهم نیست جز خدا.. شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ | ٤:٥٠ ب.ظ | بهار | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |