
:
لطفا می پسندم رو برای این پست نزنید..(پستیه برای دل خودم)..باسپاس
بهار من منکر اشتباهاتم نیستم، اما همه این مدت جز مهر تو چیزی تو دلم نپروردم.شاید اگه کمتر دوستت داشتم کمتر میرنجوندمت..اما حالا حقم نیست که بگی از من متنفری، به خدا نیست...
و من به همه حق و ناحق هایی فکر میکنم که در تمام این چند سال دیدم!! به همه روزهایی که بغض خفه ام میکرد و بزور اشکاهایم را در چشمانم نگه میداشتم. به روزهایی که دروغ گفتی تا بدستم بیاوری. به روزهایی که با نزدیک شدن به محل کار خواهرت دستم را ول میکردی. به روزی که باوجود قهر تماس گرفتم تا خبر قبولیم رابدهم ، و تو که خواهان اصلی ادامه تحصیلم بودی ،خونسردانه گفتی:" اٍ..خوبه، دانشگاه آزاد؟!".به روزی که در ولیعصر جلوی لپ تاپ فروشی اشکم را درآوردی و تمام راه وقتی دلم خون شده بود توقع داشتی نگاهم را از تو دریغ ندارم. روزهایی که برای تدریسم در آموزشگاه تعنه میزدی. یا وقتی بعد از 4 سال خواهش کردم سر کار بروی، گفتی: "فکرنکنی اگه برم سرکار واسه زندگیمون میتونم سرمایه ای جمع کنم". یا روزیکه گفتم مرا از بلاتکلیفی دربیاور، در چشام نگاه کردی و بتندی گفتی: "میخوای پدرمو بکشم تا راحت شی؟".به آخرین دفعه ی دیدارمان..به آن غروبی که گفتی: "دختر فانتزی"..به منی که 4 سال مثل یک زن متاهل با همه برخورد کردم و همه جا اسم تو را آوردم..
تو را به خاطر نکرده ها و قصورهایت سوال پیچ نمیکنم..
بخاطر کارایی که کردی..بگو حق چیست؟؟؟بگوووو..حاصل پروراندن عشق اینهمه درد و تنهایی و بغض است؟ علت رنجاندن،دوست داشتن زیاد است آیا؟
دیگر به عشق باوری ندارم. دیگر حتی حال آن روزهایم را به یاد ندارم..
تو را بخدا...بــــــــــــــــــــــــــــــــــرو و بگذار به قول خودت "برم بمیرم". فقط برای همیشه برووو
کامنت دونیه این پست تعطیل است..

نگارنده : بهار


تازه عکسای خوشگل هم انداختیم..
(گرچه فیلمه..حتما وجود خارجی هم داره)..








