گرفتارم...گرفتار
سلام و صد سلام
وای که چقدر دلم برای خوندن وبلاگ ها تنگ شده.
وای که دلم چقدر تنگه شده...حتی واسه خودم..!!!
راستش کلی حرف و خبر دارم...یه مقداریش هم نوشتم اما وقت تایپش رو ندارم ..
نه خبری نیست بابا....
گرفتار آموزشگاه و درس ...
دعام کنید..خیلی فکرم آشفته است..برم آرامش بخواین.
تو خود با خویشتن آشنایم کن
تو جان می بخشی و ..............
کی ام من آدمم ، روحم ،خدایم، یا که شیطانم!؟
تو خود با خویشتن آشنایم کن.
" شهادت یگانه مرد عدالت، مولا علی (ع) بر همه شیفتگان ایشان تسلیت باد"
نامه مولا علی (ع) به معاویه:
چه می کنی اگر این حجابهای دنیوی، که خود را در آنها پوشیده ای، به کناری روند؟ دنیایی که آرایه هایش به زیبایی جلوه گرند و خوشیها و لذتهایش فریبنده است. دنیا تو را به خود فرا خواند و تو پاسخش دادی، و تو را در پی خود کشید و از پی او رفتی و فرمانت داد و اطاعتش کردی. چه بسا، به ناگاه، کسی تو را از رفتن باز دارد، به گونه ای که هیچ سپری تو را از آسیب او نرهاند.پس عنان بکش و از تاختن باز ایست، و برای روز حساب توشه ای بر گیر، و برای رویارویی با حادثه ای که در راه است، دامن بر کمر زن، و به سخن گمراهان گوش فرامده. و اگر نکنی تو را از چیزی که از آن غافل مانده ای، می آگاهانم. تو مردی هستی غرقه در ناز و نعمت. شیطانت به بند کشیده و آرزوی خویش در تو یافته است و اینک در سراسر وجود تو روح و خون در جریان است.
شب نامه
سلام...
ساعت 12:45 و من شوریده به دنیای مجازی اومدم تا سری به بلاگم بزنم..اما با دیدن قالبش تاریکی ها بیشتر بهم هجوم آوردن و حالم گرفته تر از قبل شد..(از بس که سیاه بود)
این طور شد که تصمیم به تعویض دوباره قالبم گرفتم..گرچه اینم خیلی به دلم نشست..بهتر از اون صفحه سیاهه.
واقعا رضا صادقی چه طور می گفت :مشکی رنگ عشقه؟؟؟؟؟
ماهی کوچک
دچار یعنی عاشق..
و فکر کن چه تنهاست اگر،ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد..
سلام..
در ابتدا، نیمه شعبان رو با تاخیر تبریک می گم..
این پست اندکی بلنده...اما خودم از همه پستهام بیشتر دوستش دارم..(با اینکه پاکنویس نشده..و می دونم غلط املایی داره)
شب جمعه..یعنی همون شب عید اتفاقی برام افتاد که دیدم حیفه ثبتش نکنم. اتفاقی که دگرگونم کرد.داستان از این قرار بود:
دوست عزیزی دارم به نام "مریم" که خانواده هامون با هم رابطه نزدیکی دارن. با اینکه بسیار مذهبی و سنتی هستن.. قوانین و اعتقاداتشون بسیار مترقی و دوست داشتنیه (جا داره ذکر کنم..مریم از وبلاگ من خبر نداره..و این حرفام از روی تملق نیست)
داشتم می گفتم..:
دومین برادر مریم، مدت سه ساله که هر سال با دوستانشون (که نهایتا سی سال سن دارن) برای نیمه شعبان جشنی برگذار می کنن. و هر سال این جشن به لطف خدا وسیعتر می شه.
با اینکه از شلوغی خوشم نمی یاد و حوصله مراسم و این چیزا رو ندارم..تو این جشن هر سال با شوق شرکت می کنم..شاید چون خیلی خالصانه و در عین حال محترمانه اجرا می شه. و مثل خیلی از مراسم ها نیست که اوج هنرشون حنجره پاره کردن و صدا کردن اسم ائمه بدون پسوند و پیشونده.
انتهای جشن ..به جز مسابقاتی که برگذار می کنن.. یه قرعه کشی برای سفر کربلا اجرا می شه، که هزینه اون رو همین جوون هایی که عرض کردم پرداخت می کنن. و جالب اینجاست که هیچ کدوم این جوون ها تا الان به کربلا مشرف نشدن.( که بنده شک ندارم با این امر زیبا به طواف دل نایل شده و می شوند)
حتما الان به این فکر می کنید که این سفر در این اوضاع نا امن عراق احمقاته است..
درست..اکثر کسانی که با هزار شوق تو این قرعه کشی شرکت می کنن به این امر واقفند.. و چه بسا از نظر مالی خود توان این سفر رو دارن اما فعلا دست به این کار نمی زنن. و شاید اگه اسمشون در بیاد هم نتوانند مشرف شوند.. (شاید این براشون مهم ولذت بخشه که حس کنن طلبیده شدن).
مساله در مورد بنده قدری فراتر می ره.. چون بر این باورم که مقدسات فراتر از زمان و مکان هستن و به راحتی از همین جا می تونم دل را راهیه حرم مولایم علی (ع) کنم.. (مولایی که محکمترین دلیل برای مسلمان بودن من است). اما با وجود این باور هر سال نا خداگاه در این قرعه کشی (که اکنون ایمان دارم یک آزمون است) شرکت می کنم تا شاید طلبیده شوم.
جمعه پیش با کلی اصرار من،قرار شد خاله عزیزم نیز همراهمان باشند، اما به دلیل کسالت عزیز (مادبزرگم) در منزلشان ماندند. بعد از رسیدن و کلی احوال پرسی و عشقولانه با مریم که بعد از ازدواج ساکن شیراز شده ، به سمت میز ثبت نام رفتیم. وقتی اسم هامون رو گفتیم.. به ذهنم خطور کرد که اسم خاله جان رو هم بگم..اما روم نشد..مکث کردم و..پیش خودم گفتم بیخیال خاله اهل این چیزا نیستن که.. تازه بین 300 نفر اسم ما در نمی یاد که.تازه حتما قسمتشون نبوده دیگه (چون شرط ثبت نام ،حضور در جشن بود)
راهم رو گرفتم و رفتم سمت صندلی ها ..و نشستم..یه دفعه انگار یکی زد پس سرم و گفت: به تو چه؟ فکر کردی خیلی پاکی؟ فکر کردی تو لایق این زیارت هستی؟
ناگهان پاشدم و رفتم سمت میز و گفتم: " فریبا...."... انگار سبک شدم.. پیش خودم گفتم تو وظیفه خودت رو انجام دادی..هر چی خدا صلاح می دونه همون میشه.
لازم به ذکره : خاله عزیز بنده به تنهایی از عزیز (مادبزرگ) نگه داری می کنن.. و تمام انرژی خود رو صرف مادرشون کردن.. به طوریکه عزیز دو روز خونه بچه های دیگرش بند نمی شه. از طرفی خالجون تو کل خویشان ما به پاکی و مظلوم بودن معروف هستن.
عرض می کردم..:
جشن خیلی خوب برگذار شد و زمان قرعه کشی رسید. همه منتظر بودن. قرعه کشی دارای سه مرحله بود..
مرحله اول: 5نفر ریش سفید از بین حضار به بالای سن رفتن و هر کدوم یه اسم از گلدان خارج کردند. اسامی قرائت شد.. وووووووووووووو... سومین اسمی که خوانده شد "فریبا...." بود. من و مریم با تعجب به هم نگاه کردیم!!!!
مرحله دوم: این اسامی به گلدان دیگه ای ریخته شد..قرار شد اسم 2 نفر رو در آورده و از قرعه کشی خارج کنند. مطمئن بودم با شانسی که ما داریم اسم خاله جون خارج می شه..اما......!!!!!!!!!!!!!!! نشد!!!!
بغضم داشت می ترکید...برگشتم و به مامان مریم نگاه کردم... ایشون هم با شوق اشک می ریختن.. گوشیم رو در آوردم که با خاله تماس بگیرم.. مریم گفت: بهار صبر کن...
صبر کردم..
مرحله سوم: مجری گفت این سه نفر با قرعه دوباره اولویت بندی می شن..و نفر اول به این سفر نائل خواهد شد..اما اگه نفر اول نتونست مشرف بشود نفر دوم به جایش به زیارت خواهد رفت..و اگه نفر دوم هم نتوانست..نفر سوم.
هنوز حرفش تموم نشده بود که کاغذ رو خارج کردند و............" فریبا..." !!!!!!!!!!!!!!!!
یه دفعه من و مریم زدیم زیر گریه..
مریم و مامانش از خوشحالی و من ..هم از خوشحالی..و هم از تکانی که بهم وارد شد.!!! انگار اون لحظه خدا روبه روم ایستاد و بار دیگر به وضوح باهام حرف زد.. و از خواب پریدم..
حال اون شب رو به هیچ وجه نمی تونم وصف کنم.. تمام مدت تنم می لرزید.. خدا با همه بزرگیش رو به روم ایستاد و به یادم آورد که در برابر اراده او هیچم..هیچ..
با یادم آورد که نگاه خدا به بنده هاش مثل ما رو حساب دو دو تا چهارتا نیست.. یادم آورد کل عبادات با یه لحظه فراموشی بزرگی خدا، از بین می ره..
به یادم آورد که فراموشی بنده های خدا کمتر از فراموشیه خداوند نیست..
وای ...اگه بدونین چه لحظاتی بر من گذشت....
گرچه خالجون به خاطر شرایط شغلشون نتونستن مشرف بشن..و این سفر قسمت نفر دوم شد..اما بنده اون شب درسی گرفتم که شاید اگه اسم خودم در می یومد اونقدر منقلب نمی شدم.
" خدای من ..آخر چطور با این همه بزرگی می توانی بر همه بندگانت یکسان نظر کنی؟ در حالی که ما با تمام کوچکی خود، هر لحظه در حال دسته بندی اطرافیانمان هستیم..مدام خط کش به دست گرفته ایم و افراد را وارد لیست خوبها و بدها می کنیم..(که خود با معیارهای بی اساسمان ساخته ایم) ...و جالب اینجاست که همیشه خودمان در لیست خوبهاییم و هر کس با ما فرق داشته باشد و یا با عقایدمان مخالف باشد پرت می شود در لیست بدها.." ( و جالبتر اینجاست: آنها که همیشه و بدون استثناء خود را در دسته خوبها می دانند ،در نزد تو و بندگانت منفورتر هستند)
"خدایا بیاموزمان همدیگر را همانطور که هستیم بپذیریم..خدایا بیاموزمان عزیز بداریم بندگانت را.. خدایا بیاموزمان دوست داشتن بندگانت و حتی آنهاییکه ما را دوست ندارند."
والسلام...
شاگردی می کنم..
به عشق شک نکن، وقتی هنوز رویاهایت طعم عسل می دهد و کابوس هایت پر از صدای کلاغ است، شک نکن که رویا و کابوس، تصویری از خود تو هستند که هر روز صبح عسل را با قار قار کلاغ سرو می کنی و می دانی چرا در تمام روز دلت گرفته است.
به عشق شک نکن، به خودت شک کن که اگر کلاغ ها قار قار نکنند، طعم شیرین عسل را احساس نمی کنی...
"نیلوفر لاری پور"
با سلام..
در ابتدا نیلوفر جان می خوام بگم : گل گفتی..تشکر.
این روزها با شاگردا و فیلم و درس خودم رو سرگرم می کنم..
فیلم "بادبادک باز" رو دیدین؟ عالی بود..شاید اگه پیش تر می دیدیمش می گفتیم همچین کاراکتری افسانه ایه..شخصیت "حسن" من رو تو خودم شکست..بغضی که تا اون موقع داشت خفه ام می کرد به شکل آتش فشانی ترکید.. جایی که حسن برای حفاظت از بادبادک "امیر" از خودش گذشت..جایی که برای اثبات نترس بودنش به جای ضربه زدن به امیر..انار رو تو صورت خودش کوبید که درست مثل ماه می درخشید.. جایی که "بابا" برای حفظ ناموس دیگری جلوی گلوله ایستاد..جایی که درباره گناه با پسرش حرف می زد..جایی که حسن برا ی نجات جون "رحیم خان " مقاومت می کنه..
فیلم " لیست شیند لر " تو ذهنم مرور می شه و اون جمله که روی حلقه حک شده بود: " کسی که جانی رو نجات می ده ..دنیایی رو نجات می ده" یا اون جمله زیبای "اسکار " : قدرت اون لحظه ایه که وقتی می تونی کسی رو از بین ببری..ببخشیش"
یا انتهای فیلم در حالیکه اسکار با فروش تمام اموالش جان 1100 نفر رو نجات داده ،افسوس می خوره که ای کاش با فروش سنجاق آستین و گل سینه و ماشینش جان 9 نفر دیگر رو هم نجات می داد..
این فیلم ها بر اساس واقعیته.
بله....بارها گفتم این بار هم می گم..:
" ما خلق شدیم تا چیزی از خودمون به جا بذاریم"
ای کاش بتونم ..و بتونیم چیزهای خوبی از خودمون باقی بذاریم.
کلاسها هم خیلی بهتر از اونکه فکرش رو می کردم می گذره..شکر خدا.
حسابی دارم شاگردی می کنم..از کسائی که ازم کم سن ترن (بعضی 10 سال و بعضی 18 سال)اما روح بزرگی دارن. هر روز ازشون یه دنیا درس می گیرم.شکر خدا.
تو کل تحصیلم از تدریس دوری کردم از ترس اینکه اسیرم کنه و دیگه نتونم دل بکنم . الان می بینم گرچه تدریس به خصوص تو آموزشگاه ها آینده نداره..اما همین که فعلا زمان حال رو برام پربار کرده..شکر.
آینده رو هم ..خدا بزرگه.
این روزا وقتی دلتنگ می شم یا غر غر می کنم .. یه صدایی بهم می گه: ساکت باش و صبوری و مقاومت رو یاد بگیر.. تو هم کاری کن.. تو هم چیزی از خودت باقی بذار.. و اگه لیاقتش رو داشتی چیزهایی که یاد گرفتی رو به دیگران بازگو کن.. شاید اینطوری،موقع مرگ کمتر شرمسار وجدانت باشی.
یا حق..
روحت شاد..یادت گرامی باد.
ندای عزیز روحت شاد ..مزارت نورباران باد
یادت و نامت هیچگاه در ذهنمان کمرنگ نمی گردد..
به هزاران دلیل روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که هیچی نمی دونم..پس بهتره حرفی نزنم..روز به روز کم حرفتر می شم..حتی نوشته هام رو پاک کردم..اما لحظه ای روحم آرامش نمی گیره.نیاز زیادی به خوندن نهج البلاغه دارم..به ویژه نامه های مولا به مالک اشتر..
باید بیشتر از این بدونم..
من زنده به آنم که آرام نگیرم
امام صادق(ع):
انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود
سلام..
فرصت حرافی نیست..
زمان عمل رسیده..
خواب بس است.
مادر در روزگار مدرن
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم..!
دیدم خودخواهیه...دیدم نمی تونم...!
تحمل می کنم بی تو به هر سختی..
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی.
به شرطی که بشنوم دنیات آرومه..
که دوستش داری از چشمات معلومه..
یکی اونجاست شبیه من..
یه دیوونه..
که بیشتر از خودم قدر تو رو می دنه.
سلام ...
من که نفهمیدم چرا کامنت های پست قبلیم باز نمی شه و قابل رویت نیست!!!!!!!!
دوست داشتم نظراتتون رو دربارش بدونم.
اگه دوست داشتین نظرتون رو دربارش برام تو این پست بگذارید..ممنون می شم.
اول شهادت دخت نبی..حضرت زهرای مرضیه..خانم فاطمه زهرا رو تسلیت می گم.
همه ما با شنیدن نام زیبای ایشون به یاد " مادر" می افتیم.
مادر...
همون مادری که روزگاری بهشت زیر پاهای نازنینش بود.
مادری که از خودش می گذشت و با شرایط سخت می جنگید و می ساخت ..تنها برای ساختن فردای بهتر واسه فرزندانش.(دلیل اینکه از زمان گذشته تو جمله هام استفاده کردم این حقیقت تلخه که تعداد زیادی از مادران نسل جدید را درخور بهشت نمی بینم)
مادرانی که تمام فکر و ذکرشون مدل لباس و آرایش و خونه است در حالی که بچه بیچارشون باید ادرار ومدفوعش رو ساعت ها در پوشک کاملش حمل کنه و بسوزه تا شاید مادرش به رحم بیاد و تصمیم بگیره با هزار تا اه و اوه پاکش کنه(اونم با دستمال مرطوب نه شستشو..).
چند وقت پش با خاله عزیزم تو ایستگاه نشسته بودیم و بچه ی حدودا 5 ساله دور میله ایستگاه می دودید که یه دفعه پاش پیچ خورد و صورتش تا چند سانتیه لبه جدول رفت..یدفعه بلند شدم و گفتم یا حسین. اما هیچ کسی از جاش بلند نشد. گفتم مادر این بچه کیه؟ هیچ کی جم نخورد..دوباره پرسیدم..تا بالاخره یکی سرش رو تکون داد و پسرک رو صدا زد. دلم می خواست دو دستی بکوبم تو سر مادره.آخه ابله اگه چشم و صورت بچه داغون می شد تو چطور خودت رو می بخشیدی؟؟؟اون موقع به خدا شکایت می کردی که چرا این بلا سرت اومده؟؟
یا روزی که رفته بودیم نمایشگاه کتاب:
خیلی از شلوغی خسته شده بودم..بابا که رفتن غرفه پژوهش سیاسی،من رفتم رو پله ها بشینم. کنارم خانمی نشسته بود و تعدادی کتاب کنارش بود و یه دختر بچه هم بهش تکیه داده بود..مادر سرش رو برگردونده بود و به بچه نگاه هم نمی کرد..دخترک کم کم رو پله دراز می کشید و دستش و رو پله می کشید و بعد به صورتش می مالید.. مادر هم انگار نه انگار..دخترک یه بسته نصفه آدامس پیدا کرد و برداشت..یدفعه کنترلم رو از دست دادم و با اخم گفتم :کثیفه. دخترک آدامس رو پرت کرد و خودش رو جم وجور کرد..اما مادر حتی روش رو هم برنگردوند. آخه عزیز من کتاب مهم تره یا سلامت بچه ات؟
مادرانی رو می بینم که از فرط عصبانیت تو خیابون داد میزنن..نفرین می کنن. ( یه بار یکی به بچه 3 ساله اش می گفت: الهی تیکه تیکه بشی!!
چرا؟
مگه غیر از اینه که اگه روزی همین بچه هایی که گفتم (زبونم لال) یه مو از سرشون کم شه...همین مادرا می یوفتن به التماس از خدا؟ غیر از اینه که شروع می کنن به کفر؟ که خدایا چرا بچه ی من اینطوری شد؟
نمی دونم..شاید من خیلی رو بچه ها حساس هستم..شایدیه روز خودم هم در این باره کم کاری کنم (امیدوارم اینطور نشه)
نمی دونم ...شاید هم به مربوط نیست.
به هر حال دست تمام مادرای دلسوز رو می بوسم.
یا حق.

